کادوسیان در هنگام امپراتوری ماد به عنوان یکی از بومیان کناره دریای خزر درمنطقه گیلان بودند. ظهور دولت ماد در ابتدای قرن هشتم قبل از میلاد نگرانیهایی را برای اقوام بومی این منطقه به وجود آورد. شکلگیری دولتی نیرومند چون ماد در همسایگی کادوسیان نمیتوانست خالی از پیامدهای نامطلوب باشد، حتی اگر این قدرت جدید در ابتدای امر سودای کشورگشایی یا تجاوز به همسایههای کوچکتر خود را نمیداشت. بهطور کلی نفس شکلگیری دولتی برتر در منطقه برای کادوسیها تهدیدی بهشمار میآمد و برای آنها محدودیتهایی را هم ایجاد میکرد. محدودیتهای ایجاد شده برای دامها و چابکسواران کادوسی زمینههای اختلاف بین کادوسیها و مادها را موجب شد. اگر چه در ابتدا مادها توان نظامی زیادی برخوردار نبودند که بتوانند وضعیت خود را در مقابل کادوسیها مشخص کنند اما بدون تردید برای دولت ماد به دور از حزم و دوراندیشی و خلاف مصالح آتی بود که در حین اندیشیدن به دشمنان خارجی نظیر آشور و تحقق آرزوهای ملی، با کادوسیان، درگیر شود و جنگی داخلی به راه بیندازد و نیروهای خود را به سمت آنان روانه کنند. بر این اساس بنظر میرسد که مادها با کادوسیها چندان درگیر نشدهاند و به استقلال آنها احترام و به آنان همچون یک ملت مستقل مینگریستند. گفتههای مورخان قدیم تأییدی بر استقلال اقوام بومی گیلان در این دورهاست. کتزیاس اشاره میکند که کادوسیهای کناره دریای خزر هرگز سر به اطاعت مادها ننهادند. کادوسیان علاوه بر اینکه دارای قدرت و استقلال بودهاند، توانستند هویت خود را در مقابل مادها حفظ کنند. موارد مخالفت کادوسیها با مادها در منابع تاریخی به صورتهای گوناگون آمدهاست. در زمان آرته یس که بر اساس گفتهها و موافقت روایتهای کتزیاس و هرودوت، استنباط میشود که باید یکی از امرای محلی مادها باشد، جنگی میان کادوسیها و مادها پیش آمد. مورخان منشأ این واقعه را فردی بنام پارسد میدانند. او مردی شجاع و دلاور بود که توانسته بود در دربار ماد نفوذ پیدا کند. بعدها به علت رنجش حاصل از دربار ماد که منابع تاریخی علت آن را توضیح ندادهاند، با سه هزار پیاده و هزار سوار نزد کادوسیها رفت. انتخاب کادوسیه توسط پارسد نشانگر عدم رابطه مناسب کادوسیان و مادها میباشد. با استقرار در کادوسیه، پارسد خواهرش را به عقد یکی از متنفذین این قوم در آورد. با گذشت زمان او بیشتر مورد توجه کادوسیها واقع گرفت. او مردم کادوسی را علیه مادها تحریک میکرد. با غلبه بر قشون شاه ماد، مردم کادوسی، پارسد را به عنوان شاه انتخاب نمودند. در طول زمامداری او همواره به قلمرو ماد حمله میشد. او جانشین خود را مجبور ساخت که سوگند یاد کند که همواره آتش کینه کادوسیها را نسبت به مادها زنده نگه دارد و به هم نژادان و کادوسیهایی که از در صلح با مادها درآیند لعنت و نفرین فرستاد.[۹] کتزیاس اشاره میکند که کوروش بزرگ هنگامیکه از جمله سرداران مادی بود از طرف پدربزرگ خود ایشتوویگو یا آستایگ به عنوان سفیر نزد کادوسیها رفته بود و به نظر میرسد ضمن همین مأموریت بود که در سرزمین کادوسیه تحت تأثیر تحریکات شخصی بنام اویبار قرار گرفت و طرح قیام علیه دولت ماد را ریخت
به نظر میرسد که گیلها (گیله مردان)، حدود قرن اول یا دوم قبل از میلاد، وارد ساحل جنوبی دریای خزر و غرب رود آماردوس (بعدها سفیدرود) شدند. در هجوم عربها، گیلان به اشغال آنان در نیامد. پلینی آنها را با کادوسیها که از قبل آنجا میزیستند یکی میکند. محتملتر است که آنها مردم دیگری بودهاند، احتمالاً از منطقه داغستان آمدهاند و جایگزین کادوسیان شدهاند. متعاقباً از رود آماردوس هم گذشتند و به همراه دیلمیان جایگزین آماردیها شدند. از آنها هم مانند دیلمیان به عنوان مزدوران شاهان ساسانی نام برده شده ولی به نظر نمیرسد تحت فرمان مؤثر آنان درآمده باشند. در ۵۳۳ از گیلان همراه با آمل به عنوان پایگاه کشیشی نسطوری نام برده شدهاست. گفته میشود خاندان دابویگان هم پیش از رفتن به مازندران از گیلان نشات گرفتهاست.[۱۲] اردشیر دوم کارزاری بیفایده علیه مردم جنگجوی جنوب دریا از جمله کادوسیان را ترتیب داد، کارزاری که از پدرش به ارث برده بود و به پسرش سپرد تا یک قرن بعد تکمیلش کند. این مردمان که فاصله زیادی از پایتخت دولت پارسی داشتند احتمالاً اغلب تحت سلطه مؤثر نبودهاند و این که راه مستقیمی در جنوب این دریا، هنگامی که اسکندر مقدونی قصد گشودن راهش در آن به سوی سمت شرقیش داشته، وجود نداشته حائز اهمیت است. در آنجا حفاظت در برابر عشایر استپها مهمتر بوده تا کنترل پارسیان.[۱۳] اردشیر تصمیم گرفت تا گیلان را به اطاعت از خود درآورد و با ۳۰۰۰۰۰ سرباز پیاده و ۱۰۰۰۰ سوار این سرزمین را فتح کرد. سربازان او ناچار بودند از منطقهای مه آلود و باتلاقی که مسکن مردمی پرخاشگر بود و هیچ محصولی از گندم نداشت، عبور نمایند. به همین جهت سرانجام به بدبختی دچار شدند، حیوانات بارکش را در اردوگاههای شاه سربریدند. قحطی آنچنان مهیب بود که سر یک خر به ۶۰ درهم به فروش میرسید. نزدیک بود که کار سپاهیان به انهدام کشیده شود اما یکی از سرداران به یکی از پادشاهان کادوسی دست یافت و با او قرارداد صلحی منعقد نمود.[۱۴]
اردشیر بابکان پس از تسخیر فارس و کرمان و جزایر خلیج فارس بر اردوان پنجم آخرین پادشاه اشکانی در دشت هرمزدگان پیروز شد و در سال ۲۲۴ میلادی دوران پادشاهی را آغاز کرد. هنگامی که اردشیر بابکان به تخت سلطنت نشست در جهت اتحاد و همبستگی اقوام و شهریاران ایرانی در نقاط مختلف اقدامات مهمی را آغاز کرد و تنسر هیربد هیربدان یعنی پیشوای عالی روحانی که از حامیان اردشیر بود با ارسال نامهها و پیامهایی به تمام نقاط ایران شهریاران و فرمانروایان از جمله گشنسب یا جشنسف شهریار گیلان و طبرستان را به همراهی با اردشیر و احیای عظمت کشور دعوت کرد. ابن مقفع در دیباچهای که بر ترجمه عربی نامه تنسر نوشته چنین میگوید: «از اردوان در آن عهد عظيم قدرتر و با مرتبه، جشنسف شاه بر شوارگر و طبرستان بود و به حکم آن که اجداد جشنسف از نایبان اسکندر به قهر و غلبه زمین بر شوارگر باز ستده بودند و بر سنت ملوک پارس تولی کرده اردشیر (سرسلسله ساسانیان) با او مدارا میکرد و لشکر به ولایت او نفرستاد و در معاجله مساهله و مجامله نمود تا به مقاتله و مناضله نرسد.» (2) گشنسب شاه بر شوارگر یا گیلان به نامه تنسر هیربد هیربدان پاسخ مثبت داده دعوت او را قبول کرد. از نامه مجددی که تنسر به گشنسب نوشت ارزش و اهمیتی را که وی برای شهریار گیلان قایل بوده است میتوان استنباط کرد: «از جشنسف شاه و شاهزاده طبرستان و بر شواذگر جیلان و دیلمان و رویان و دنباوند (دماوند) نامه پیش تنسر هر بد هر ابده رسید، خواند و سلام میفرستد و سجود میکند.» (3) در دوران سلطنت شاپور اول نیز کادوسیان همراه او به جنگ والرين امپراطور روم رفتند. بدون شک رشادت آنان در کسب پیروزی ایران و شکست امپراطور روم سهم بسزایی داشته است. والرین در این جنگ شکست خورد و توسط لشکریان ایران اسیر گردید. وی هنگام اسارت چشم از جهان پوشید (سال ۲۶۰ میلادی) در طول دوره پادشاهی ساسانیان روابط دربار ساسانی با امرا و فرمانروایان گیلان همواره بر مبانی صمیمیت و دوستی استوار نبوده بلکه گاه اختلاف آنها به لشکر کشی و جنگ نیز کشیده شده است، چنان که در برخی مدارک به نبردهایی بین سلاطین ساسانی و دیلمیان اشاره شده است. ابن اثیر در وقایع دوران سلطنت بهرام گور، از پادشاهان سلسله ساسانی، به جنگ او با دیلمیان اشاره کرده مینویسد: پس از آن که بهرام گور بر خاقان پادشاه ترکان پیروز شد به او خبر رسید که یکی از سران دیلم با لشکری انبوه به ری و سرزمینهای وابسته به آن تاخته و جمعی را اسیر کرده است. وی همچنین به غارت و ویرانگری پرداخته و نگهبانان مرزی آن حدود را مجبور به پرداخت خراج کرده است. بهرام گور، مرزبان را با لشکری عظیم به ری فرستاد؛ سپس خود نیز با تعداد کمی از یاران نزدیک خود بدان سوی رهسپار شده به لشکر خویش پیوست. سردار دیلمی از ورود بهرام گور آگاهی نداشت و امیدوار بود که در غیاب وی به پیروزی درخشانی نائل شود. بهرام بیدرنگ لشکر خود را بسیج کرده به سوی دیلم روان شد. دو سپاه در میان راه به یکدیگر رسیدند. بهرام که فرماندهی جنگ را بر عهده داشت موفق شد سردار دیلمی را گرفتار سازد. دیلمیان که فرمانده خود را گرفتار دیدند هراسان میدان نبرد را خالی کردند. بهرام فرمان داد تا میان آنان جار بزنند که هر کس باز گردد جانش در امان خواهد بود. دیلمیان برگشتند و بهرام ایشان را امان داد و از آنان هیچ کس را نکشت و همه را مورد نوازش قرار داد. از این رو همه صمیمانه فرمانبردار او شدند. فرمانده سپاه دیلمی نیز بخشوده شد و در شمار یاران نزدیک بهرام قرار گرفت. بهرام پس از پیروزی فرمان داد که شهری به یاد این پیروزی بنا کنند. این شهر پس از آن که بنای آن به اتمام رسید فیروز بهرام نامیده شد